تبليغاتX
ماجراهای مزدا و مهراد
داستان شيطنت‌ها و خرابكاري‌هاي مزدا و مهراد
این روزا تو این شلوغ پلوغی که بابا و مامان همه خونه زندگی رو به هم ریخته بودن و داشتن دیوارا رو کاغذ دیواری میکردن منم وقت گیر آوردم و دو تا دندون درآوردم ! 

مامانم میگه آدم ۱۰ تا بچه هم که داشته باشه وقتی یکیشون دندون درمیاره چنان ذوق میکنه که انگار اولین باره یه بچه ای تو این دنیا دندون درمیاره!!

بعدا از دندونام عکس میذارم. این مامانم اینقدر ندید بدیده که خدا میدونه هی چق چق از دندونای من عکس میگیره و منو گریه میندازه آخه من هی دندونامو قایم میکنم. خودش که میگه داداش آرینم موقع دندون درآوردن از دستش ذله شده بود.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:59  توسط مزدا و مهراد  |