- چرا مامان تو که خیلی دوست داشتی بری مهد کودک؟
- آخه خانومه ... امروز منو دوست نداشت! 
- از کجا فهمیدی که امروز تو رو دوست نداشت؟
- آخه چشماش با من اخمو بود! 
- مگه تو چیکار کرده بودی؟
- هیچکار نکرده بودم.
- مگه میشه لابد یه کاری کردی ناراحت شده.
- نه کاری نکردم فقط وقتی منو برد دستشویی من جیش کردم تو صورتش!!! 
- ها؟! تو چیکار کردی؟ 
- جیشم ریخت و پاشید تو صورتش! 
- آها! حالا فهمیدم.
یک ساعت تمام از خنده روده بر شده بودم و مزدا با تعجب نگاهم میکرد. 
- مامان چرا میخندی؟ 
از قرار معلوم، طبق معمول مزدا سرگرم بازی بوده و جیش داشته و طبق معمول دیر گفته و اتفاقی که نباید بیفته افتاده! حالا بچه ام توقع داره خانومه ... دوسش داشته باشه و بهش اخم نکنه! ای خدا از دست این بچه ها و کاراشون. دو تا بچه داریم یکی از یکی شاشوتر!!!  
مدتها بود اینقدر نخندیده بودم!  
|