تبليغاتX
ماجراهای مزدا و مهراد
داستان شيطنت‌ها و خرابكاري‌هاي مزدا و مهراد
 

- چرا مامان تو که خیلی دوست داشتی بری مهد کودک؟

- آخه خانومه ... امروز منو دوست نداشت!

- از کجا فهمیدی که امروز تو رو دوست نداشت؟

- آخه چشماش با من اخمو بود!

- مگه تو چیکار کرده بودی؟

- هیچکار نکرده بودم.

- مگه میشه لابد یه کاری کردی ناراحت شده.

- نه کاری نکردم فقط وقتی منو برد دستشویی من جیش کردم تو صورتش!!!

- ها؟! تو چیکار کردی؟

- جیشم ریخت و پاشید تو صورتش!

- آها! حالا فهمیدم.

یک ساعت تمام از خنده روده بر شده بودم  و مزدا با تعجب نگاهم میکرد.

- مامان چرا میخندی؟

از قرار معلوم، طبق معمول مزدا سرگرم بازی بوده و جیش داشته و طبق معمول دیر گفته و اتفاقی که نباید بیفته افتاده! حالا بچه ام توقع داره خانومه ... دوسش داشته باشه و بهش اخم نکنه!  ای خدا از دست این بچه ها و کاراشون.  دو تا بچه داریم یکی از یکی شاشوتر!!!

مدتها بود اینقدر نخندیده بودم!  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:14  توسط مزدا و مهراد  |