سلام دوستجونام و خالههای عزیز و مهربون
واقعا شرمنده همهتون هستم که با وجود این که دسترسیمون به اینترنت خیلی کم شده و فرصت نمیکنیم به وبلاگاتون سر بزنیم باز هم من و مهراد و ایضاً داداشم آرین را دوست دارین و بهمون سر میزنید و برامون پیغام میذارین.![]()
![]()
امروز اومدم که یه گزارش تصویری از اتفاقات یک ماهه اخیر بهتون بدم: اولا من مدتیه میرم مهد کودک و از مهد هم خیلی خوشم اومده و صبح زود - البته با یه خورده تنبلبازی روزمره - از خواب بیدار میشم و ساعت ۸ عمو شکری _ راننده سرویس مهد کودک _ می یاد دنبالم. این عکسها مربوط به روز اول مهد کودک است:



داداشم مهراد هم دیگه سهماهش تموم شده و حسابی تپلی شده. من هم دیگه کمتر بهش حساسیت نشون میدم و با هم به خوبی کنار اومدیم. تو آخرین معاینه ماهانه، این داداش پهلوونم وزنش بیشتر از حد انتظار بوده. میدونید که تو خونواده ما "چاقاسمی" (چاقالو بودن!!!) ارثییه و احتمالاً این خان داداش کوچولو هم میخواد در این زمینه از بقیه سبقت بگیره. البته چون مهراد شیر خشک میخوره (از نوع هومانا)، مامان احتمال میده با شروع تغذیهاش، از وزنش کم بشه اما من و بابا که چشممون آب نمیخوره!!![]()
![]()



آخرین خبر هم اینکه با وجودی که به خان داداش کوچولو درباره برخی ندید، پدید بازیهای این مامان و باباها و تجاوز به حریم شخصی کوچولوها هشدار داده بودم، اما یه روز که من خواب بودم، این مامان و بابای بیانصاف، مهراد رو تو حموم گیر انداختن و چن تا عکس بیتربیتی ازش انداختن. راستی کسی خبر داره در این مواقع ما نینیها باید به کجا شکایت ببریم؟؟!! ![]()
![]()
![]()


