نه اين كه فكر كنين كه اين مزدا خان خودش به
همين سادگي اجازه داده كه من تنهايي بيام اينجا و براتون قصه بگم ها... نخير از
اين خبرا نيست؛ اما چون خان داداش خوابن، من فرصتي پيدا كردم تا خذمت برسم و از
همه دوستاني كه مدتها بود منتظر قدوم ما بودن، تشكر و قدرداني كنم!!!
من و مامان بعد از يه شب استراحت در
بيمارستان به خونه اومديم و نميدونين اين خان داداش چه استقبالي از ما كرد! انقده
خوشحال شده بود كه همش از چشاش آب بيرون مياومد...
ما بعد از استقرار در خونه، هديه خان داداش
رو در مراسم ويژهاي تقديمشون كرديم و با وجود همه زحماتي كه ما در زمينه سالم نگه
داشتن كادويي ايشون كشيده بوديم در كمتر از يك شبانهروز، قطار بيچاره از كار
افتاد و در كلكسيون اسباببازيهاي خرد و خاكشير ايشون جاي گرفت.
راستي يادم رفت كه بگم كه من فعلا به قول مامان سنجد و به قول بابا هوخشتره
هستم و اسم ندارم تا شنبه...
من مزدا هستم متولد 24 فروردین 1384 مهراد هم داداش كوچولومه كه 11 بهمن 87 به دنيا اومد ما دو تا داستان زندگیمون رو به یاد آرین عزیز به یادگار میگذاريم