تبليغاتX
ماجراهای مزدا و مهراد
ماجراهای مزدا و مهراد
داستان شيطنت‌ها و خرابكاري‌هاي مزدا و مهراد
شيطنت و خرابكاري (بخش اول)

1- بابا مي‌گه ني‌ني الان تو شيكم مامانه و من نبايد مثه هميشه يه دفعه رو شيكم مامان بپرم، اما من كه باور نمي‌كنم و هرچي گوش مي‌كنم، صداي ني‌ني رو نمي‌شنوم! آخه مگه مي‌شه ني‌ني تو شيكم مامان آدم باشه؟ چه حرفا!!! 

2- "ني‌ني سايت" كه سايتي براي مادران در انتظار فرزند و مادران نوزادان تازه متولده، بخشي جذاب داره به‌عنوان "شيطنت‌ها و خرابكاري‌ها" كه اختصاص به خاطرات و تصاوير مربوط به خرابكاري‌هاي كوشولوها داره. ديروز و پريروزا تو اين سايت، عكس‌هايي از شيطنت‌هاي دوستم شهراد ديدم كه خاله مرجان اونها رو لو داده. من چون عضو ني‌ني سايت نيستم، مي‌خوام اينجا عكس‌هايي از خرابكاري‌هام از دوران تولد تا حالا بذارم كه اميدوارم به درد دوست جونام بخوره و در پروژه "راه رفتن روي اعصاب مامان و بابا" بتونن از اين شيوه‌ها استفاده كنن (البته مي‌دونم خيلي از دوستام خودشون اين كاره‌ان!!! و نيازي به آموزش ندارن، اما اين عكس‌ها محض يادآوري دوباره بد نيست)  راستي چون تعداد اين عكس‌ها زياده، اونا رو به‌تدريج در چند پست مي‌ذارم تا همه دوستام با اين سرعت فضايي اينترنت در ايران!!!! بتونن راحت عكس ها رو ببينم. سري اول عكس ها مربوط به قبل از يك سالگي‌امه.


هنوز خيلي كوشولو بودم كه عشق به ارتفاع در من شكل گرفت و هنوز هم كه هنوزه، موقع غذا خوردن جاي من روي اوپنه. راستش رو بخواين وقتي اون بالا هستم احساس مي‌كنم همه چيز زيباتر و دوست داشتني‌تر به نظر مي‌رسه



من هيچ وقت علاقه‌اي به پستونك نداشتم و به جاي اون ترجيح مي‌دادم شست پام رو بخورم يا هر چيز ديگه‌اي كه دم دستم مي‌رسيد، مثل بندهاي آويزون از بعضي لباس‌ها، گوشه متكا و حتي گوش آرين!



من هنوز دندون نداشتم كه علاقه ويژه‌اي به ميوه‌ها پيدا كردم البته نه به خوردن اونها، بلكه فقط به آزاد كردن ميوه‌هاي بيچاره از قفس‌هاي كريستالي و بازي كردن با اونها!



 

بعد از شش ماه كه فقط شير خوردم، فهميدم كه تو اين دنيا چيزهاي خوشمزه زيادي براي خوردن هست، اما هميشه دوست داشتم خودم اونها رو با دست خودم تجربه كنم و اصولاً بچه استقلال‌طلبي بودم



تجربه‌هاي اوليه من در مورد غذا خوردن نمي‌دونم چرا هميشه منجر به خنده داداشم آرين و جيغ و داد مامانم مي‌شد! البته اينجاش رو يه خورده اغراق كردم چون مامان فلور برخلاف خيلي از ماماناي ديگه در اين زمينه خيلي به من آزادي عمل مي‌داد تا همه چيز رو خودم تجربه كنم. بابا و آرين هم كه در اين شيرين‌كاري‌ها مشاوران خوبي براي من بودند!



راستي شما نمي دونين چرا اون وقت‌ها هر وقت كه من غذا مي‌خوردم بعدش بايد مي‌رفتم حموم، ولي مامان و بابا و آرين، حموم نمي‌رفتن؟؟!!



وقتي در طول روز چند بار با اون وضع غذا مي خوردم و بعدش هم بايد اجباراً مي رفتم حموم، خب معلومه كه لباس كم مي آوردم و مجبور مي شدم لباسهاي آرين رو ازش قرض بگيرم!


 


اين هم  از سرگرمي هاي مورد علاقه من قبل از يكسالگي. آرين هم انصافا در برادري سنگ تموم مي ذاشت  هيچوقت از بازي با من سير نمي شد

|+| نوشته شده توسط مزدا و مهراد در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 13:48 |