|
جمعه با پيشي و مامان و بابا رفتيم تلفد ياسگل، سورنا و طاها در پارك گفتوگو
از همون اول، به پيشي كه خيلي شيريني دوست داره، سفارش كردم كه ما بين اين نينيها از همه بزرگتريم و بايد يه خورده كلاس بذاريم! بنابراين ازش خواستم فعلاً دور و ور كيكها نگرده تا اول با دوستام آشناش كنم و بعداً سر يه فرصت مناسب بريم سر وقت كيكها

اين نيني خوشگله، اميرعلي داداش كوچولوي ياسگله. راستي مامان مگه نگفتي يه نيني برام ميخري؟ زود باش ديگه. من يه نيني ميخوام مثه اين...

اين طاها است. طاها جان تلفدت مبارك.


اين هم سورنا است. سورنا جان تلفد تو هم مبارك. اه پيشي آروم باش الان بهت كيك ميدم. 

اين هم ياسگل خانومه. ياسي جان تلفد تو هم مبارك، اما مگه نميدوني من به همين سادگي به كسي بوس نميدم؟
نخير! مثه اين كه اين بزرگترها به فكر ما نيستن. اين همه كيك رو اينجا چيدن و ميگن سراغشون هم نريم. بچهها تا سرشون گرمه، حمله...
جاي همه خالي. خيلي خوش گذشت. اما با شهراد و خاله مرجان كه بدقولي كردن و نيومدن قهرم. راستي كسي از پويان و خاله معصومه خبر داره؟ اومدن ايران يا نه؟
|