1- عكس ذوقزدگي من رو يادتونه. گفته بودم يادم بندازين بهتون بگم كه چرا انقده ذوق زده شدم. پويان جونم كه اين روزا تو خونه جديدشون به مامان معصومه براي بههمريختن وسايل!!! كمك ميكنه تا به حال چن بار دليل ذوقزدگيام رو ازم پرسيده، اما هنوز زوده، بعداً ميگم! اصلاً شما حدس بزنين كه چه اتفاق يا چه خبري، ميتونه باعث شده باشه اونجوري ذوقمرگ بشم؟ البته از جايزه خبري نيستها؛ گفته باشم! اونايي كه ميدونن مثه خاله ستاره مامان چهارقلوها و مامان شايان، فعلاً به كسي چيزي نگن تا بعد...
2 - اگه اين روزا كمتر مينويسم به خاطر اينه كه خيلي ددري شدم و صبح تا چشمهام رو باز ميكنم به مامانم ميگم بريم بيرون. شبها هم كه بابام از سر كار برميگرده، همون دم در ازش ميپرسم كه دلت ميخواد ما رو ببري بيرون؟ اما كو همت! اين مامان و باباي ما كه خيلي تنبلن و بهشون اميدي نيست، بنابراين خودم بعضي وقتا راه ميافتم و از طبقه چهارم ميرم خونه خاله رحماني تو طبقه دوم. بعضي وقتا غذا هم همونجا ميخورم و بعداً وقتي جيش يا پي پي (گلاب به روتون) دارم ميام خونهمون...
3 - وقتي مامان همت كنه و من رو به پارك ببره، اصلاً از تاب يا سرسره خوشم نميياد و فقط هي از پلههاي سرسره ميرم بالا و بعد دوباره از پلهها مييام پائين.
4 – جمعه گذشته با هومن و عمو فرهاد و خاله شايان و مامان و بابا رفتيم طالقون كه خيلي خوش گذشت، جاي همهتون خالي. من كه دفعه قبل، از دريا به خاطر موجهاش كه ماسههاي زير پام رو با خودش ميبرد، ترسيده بودم؛ ايندفعه كنار رودخونه تموم مدت تو آب بودم و سنگ تو آب مينداختم اما مثه اين كه رودخونههه از اين كار خوشش نمياومد، چون يه دفعه كه يه سنگ گنده انداختم تو رودخونه، رودخونه عصباني شد و با آب من رو زد!!!
5 – داداشم آرين چن تا عكس تو وبلاگش گذاشته كه يه عكس لختي از من هم تو حموم بينشون هست. از من به شما نصيحت مفاظب اين مامان و باباها باشين. الان ديگه بعضي از اين مامان وباباها هر كدوم يه موبايل يا دوربين دستشونه و به حريم خصوصي ما كوچولوها هم احترامي قائل نيستن و از هر جايي و تو هر حالتي از آدم، عكس ميگيرن. پس خودتون مفاظب خودتون باشن كه يه وقت همچين مشكلي براي شما پيش نياد.
6 – به خاطر اين اينترنت نفتي، فعلاً نميتونم عكس بذارم. به دوستام هم تو اين مطلب به خاطر همين مشكل نتونستم لينك بدم.