تبليغاتX
ماجراهای مزدا و مهراد
داستان شيطنت‌ها و خرابكاري‌هاي مزدا و مهراد

 آرین جونم، داداشی گلم سلام

خوفی؟ عیدت مبارک. ماهی‌هایی که برات آورده بودم هنوز زنده‌ان؟

 

 

داداشی گلم

می‌دونی که به خاطر شرایط جدید محیط کار، بابا احتمالاً تا چن وقت دیگه ناچار بشه که از کارش که خیلی هم دوستش داره استعفاء بده.  تو ایام عید همش به این فکر بودم که برای این ابی بیچاره چیکار می‌شه کرد

 

 

 

 می‌دونی ابی خودش می‌گه می‌خوام برم آژانس کار کنم، اما من و تو و مامان که می‌دونیم که اگه این کار رو بکنه احتمالاً آمار تلفات حوادث رانندگی خیلی زود چن برابر می‌شه!!!! برای همین همش دنبال یه راهی هستم تا بهش کمک کنم

 

 

  

من که خودم هر چی داشتم اسمارتیز خریدم و حالا ته جیبم شیپیش شیش قاب می‌ندازه!!

 

 

 

دلم می‌خواد بابا یه کاری داشته باشه که هر ماه اینقده (اندازه دستام که باز‌شون کردم) بهش پول بدن، اما کو کار خوب؟؟

 

 

 

اولش به سرم زد که اگه این مدادم یاری کنه!! به همه مجامع داخلی و بین‌المللی نامه بنویسم و ازشون بخوام نذارن ابی بیکار بشه

 

 

 

بعدش به خودم گفتم بهتره یه نذر و نیازی هم کنم شاید افاقه کنه

 

 

 

اما یه دفعه یه فکر خیلی خوب به ذهنم رسید

 

 

 

تصمیم گرفتم با بلز و ارگی که تو به عنوان عیدی برام خریدی و برام فرستادی کنار خیابون واستم و با سرگرم کردن مردم یه درآمدی داشته باشم تا به ابی کمک کنم. تو چی فکر می‌کنی. به نظرت این راه جواب می‌ده؟؟؟!!!

 

    

 

 بعداً نوشت: از همه دوستای خوبم و خاله‌های مهربونم که به پیشنهاد من و پویان جواب مثبت دادن، تشکر می‌کنم. خیلی‌ها خواسته بودن که شماره حسابی رو اعلام کنیم ولی مامان فلور و مامان پویان جون، اصرار دارن که اول کسانی که علاقمند به این کار هستن، این مراکز رو ببینن. به همین خاطر دنبال یه فرصت مناسب هستیم تا یه قرار وبلاگی بذاریم. خیلی زود بهتون در این‌باره خبر می‌دیم.

 

بعداً نوشت 2: تو ایام عید کادوهای قشنگی گرفتم که نگو. تو پست بعدی در این‌باره می‌نویسم تا دلتون آب بشه!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:39  توسط مزدا و مهراد  |