تبليغاتX
ماجراهای مزدا و مهراد
داستان شيطنت‌ها و خرابكاري‌هاي مزدا و مهراد

میو میو میو...میو.میو......میو میومیو!....

اه، ببخشید. حباسم نبود که دارم برای یه عده پسربچه آدمیزاد درددل می‌کنم و باید به زبون خودشون حرف بزنم.

من پیشی باقری هستم. حتماً من رو می‌شناسید. من دوست جونی جونیه مزدا هستم (یا شاید بهتره بگم بودم)

نه این که منظورم این باشه که بگم خدای نکرده این مزدا خالی‌بندی کرده‌ها... نه!!!! شاید اصلاً به خود این مزدای بیچاره هم دروغ گفته باشن. راستش رو بخواین من که فکر می‌کنم این توطئه زیر سر این آرمان بوده که با همدستی بابای مزدا، خواستن کاری کنن که ما از چشم مزدا بیفتیم. به هر حال هر چند هر اتفاقی که بیافته ما به مزدا جونمون اعتقاد داریم و دوسش داریم (به هر حال به قول شما آدمیزادا: در دیزی بازه حیای پیشی باقری کجا است!!!) اما لازمه که برای تنویر افکار عمومی یه توضیحاتی جهت ثبت در تاریخ بدیم. بعدش دیگه قضاوت با خودتون....

جون دلم براتون بگه که حدود سه هفته پیش (یکی از همون روزهای برفی) با مزدا و مامان و باباش به کرج _ خانه پدربزرگ مزدا _ رفتیم. موقع برگشتن وقتی مزدا و مامان و باباش در حال آماده شدن بودن ما هر چی منتظر موندیم یه کسی هم سراغی از ما بگیره خبری نشد و تا به خودمون بیایم اونا راه افتادن به سمت تهران.

از این که تو این مدت به ما چی گذشت بگذریم اما وقتی حدود دوهفته بعدش برگشتیم خونه دیدیم که اتفاقی که نباید افتاده و مزدا جونم یه پیشی دیگه رو تو بغل داره. تازه بعدش هم فهمیدیم که یه هاپو خانومی به اسم "توئیکس" هم تو این مدت به خونه مزدا اینا رفت‌وآمد داشته.

 

  

این همون هاپو خانومی که گفتم...

 

 

می بینین چطوری دل می دن و قلوه می گیرن...

 

   

باز هم توئیکس و اون یکی هم شیر باقری

 

 

 

این یکی عکس ها بدون شرح...

 

پس می بینین ادعای این که من دست یه پیشی خانوم رو گرفتم و با خودم به خونه آوردم اصلاً واقعیت نداره و پای این پیشی خانوم رو این آرمان (پسر خاله رحمانی) به خونه مزدا اینا بازکرده تا خودش رو برای مزدا لوس کنه تا شاید بگه که اون رو هم دوست داره.

دیگه چی بگم که دلم خونه و اگه بگم که یکی دو روز بعد یه مهمون دیگه هم به جمع دوستای مزدا اضافه شد؛ دیگه می‌فهمین که من این روزا چی می‌کشم و اگه سر به کوه و بیابون بذارم حق دارم. این مهمون جدید یه آقای شیر است که از همون اول به نام "شیر باقری" نامگذاری شد و مزدا این هفته که به خونه یاسمین اینا (خاله محبوبه) رفته بود، به جای من، این آقا شیره رو با خودش برد، ما هم که از ترس آقا شیره نمی‌تونیم حرفی بزنیم و اعتراضی کنیم.

به هر حال در پایان این دردنامه، از همه کسانی که پیش مزدا ارج و قربی دارن _ بخصوص این پویان جان که شنیدیم قراره همین روزا به تهران بیاد _ می‌خوایم که اگه می‌تونن پادرمیونی کنن و این پیشی بیچاره رو از این غم و اندوه بزرگ نجات بدن...

اگه پادرمیونی دوستای مزدا به جایی نرسه، دیگه ناچار می‌شم دست به دامن داداش جون مزدا _ آرین _ بشم که می‌دونم مزدا بیشتر از همه اون رو دوست داره و حرفش رو حتما گوش می کنه...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:53  توسط مزدا و مهراد  |