پنجشنبه ششم دی - ساعت ۱۲
سلام
کسی این پیشی باقری رو ندیده؟ نمیدونم از دیشب تا حالا کجا رفته که هر چی میگردم پیداش نمیکنم. فکر میکنم شورت و شلوارم رو هم همین نابکار با خودش برده چون صبح اول وقت ساعت ۱۰ بعد از بیدار شدن از خواب، پس از اون که جهت ادای فریضه واجب! به اتفاق مامان، به مبال رفتیم، شورتم رو پیدا نمیکنم و نمیدونم کجا قایم شده. از اون موقع تا حالا به شیوه بربریت! لخت و عور تو خونه میگردیم و به توصیههای مامان و بابا هم که میگن جوجو میاد و میبره و باهاش آبگوشت درست میکنه و این حرفا هم توجهی نداریم.
در ضمن جوجو بیرقدار عزیز درباره خاله رحمانی پرسیده بودن. خدمتتون عارضم که این خاله رحمانی، همسایهمونه که هرچند مامان میگه از فامیل به ما نزدیکتره و در این مدت دوری از آرین، یار و همدم مامانم بوده، اما دست خودمون نیست که اصلاً دوسش نداریم و هر چی هم ایشون برامون انواع و اقسام غذاهای مورد علاقه رو میپزن باز هم نمیتونیم دوسشون داشته باشیم. البته افتخار دوست نداشتن غیر از ایشون نصیب چند نفر دیگه هم از جمله مامانبزرگ و بابابزرگ و خاله پری و خاله صفوره هم شده و هر چی هم که مامان و بابا میگن آخه محض خاطر کارت سوخت بابابزرگ هم که شده، بگو دوسشون داری، بازم رضایت نمیدیم. نمیشه که آدم همه رو دوست داشته باشه!
آدم 6 تا عموی رسمی و یه دوجین عمو و خاله و دخترخاله و ... رسمی و غیر رسمی دیگه داشته باشه اما وبلاگش انقدر سوت و کور باشه و اقعاًً دردناکه. بابا انصافتونو شکر، آخه یه نظری بدید ما هم بتونیم جلوی این وبلاگستانیهای پر افاده مثه این مازیار (جوجو بیرقدار) که برای هر مطلبش 30 تا 40 تا نظر میدن، آبروداری کنیم...
راستی این یکی از عکسای قدیمی منه با داداش بزرگم آرین و از الان به دخترخانومهای وبلاگ دار و ماماناشون بگیم که ما فعلاْ درس و مدرسه داریم، یه وقت فکرایی به سرتون نزنه...

من نمیدونم کدوم شیر پاکخوردهای (قابل توجه بچههای عزیز: منظور از شیرپاکخورده کسی نیست که انواع محصولات "پاک" رو خورده باشه!) گفته که ما بچهها باید همه خالهها، عمهها، عموها، داییها و انواع و اقسام آشنایان و فامیلهای دیگه رو دوست داشته باشیم و کی این رسم رو گذاشته که هر کی از راه رسید باید اول تا میتونه صورت ما بچهها رو "تف"مالی کنه که یعنی بعله ما شما رو دوست داریم خیلی!
نمیشه که! بابا به کی باید بگم که من این خاله رحمانی رو دوست ندارم اصلاً، تازه فکر میکنم کمکم باید در مورد این عمو فریدون هم یه تجدیدنظر اساسی بکنم (عمویی که ساعت 9 شب عین نینی کوچولوها جلوی تلویزیون خوابش ببره هم نوبره!) بابا بیاید بیخیال ما شید؛ نه من، نه پیشی باقری، نه هاپو باقری و نه سایر اذناب و وابستگان سببی و نسبی؛ چلونده شدن و چلپ چلپ ماچ کردن رو دوست نداریم به خدا. اگه ما رو خیلی دوست دارین به جای این جور ابراز علاقه دٍمُده و سنتی مال صد قرن پیش، هر بار که به زیارت ما مییاید، یه تخم مرغ شانسیای، یه نوشمکی، چیزی با خودتون بیارید. البته گفته باشم که این کارها هیچ تضمین نمیکنه که بعد از اون، ما شما رو دوست داشته باشیمها.
پینوشت: از بابت خاله رحمانی مطمئنم که از این کارها (خرید نوشمک و ...) نمیکنه، به قول بابا ابی: "اسکروچ و این کارها!"
پینوشت دوم (از طرف بابا ابی): این حرفا هیچ ارتباطی به من نداره. چون مزدا از اول طی کرده که در وبلاگش آزاد باشه که هر چی میخواد بنویسه، من حق هیچ سانسوری ندارم.
سلام
بالاخره من هم صاحب یک وبلاگ شدم. آرین که خودش میدونه، پس ایرادی نداره شما هم بدونید که مدتها بود به آرین حسودیم میشد که اون وبلاگ داره، اما من ندارم. آرین خان، داداش عزیز حالا بچرخ تا بچرخیم! البته این حرفارو چندون جدی نگیرید چون همه می دونن که من اگه خاله رحمانی رو اصلاً دوست ندارم، عوضش آرین عزیزم رو دوست دارم یه عالمه. امیدوارم آرین هم هر جا که هست هنوز من رو دوست داشته باشه.
فعلاً در همین حد بگم که من مزدا باقری هستم متولد 24 فروردین 1384 و داداش آرین باقری. بابا ابی و مامان فلور هم که مامان و بابام هستن. دوستام هم که حتماً بعدها بیشتر دربارهشون براتون مینویسم پیشی باقری، هاپو باقری، خاله قوربابه و پیشی باقری ثانی هستن.
من اصلاً هم کوچولو نیستم. هر کی بهم بگه پسر کوچولو بهش می گم که من پسر کوچولو نیستم مزدا باقری هستم.
بعدالتحریر (معنی این کلمه رو فعلاً نمیدونم. باید یادم باشه بعداً از ابی بپرسم): البته گاهی وقتها از دست من هم در میره اما به همه دوستان همسن و سال توصیه میکنم محض آبروداری هم که شده "جیش و ..."شون رو بگن!